الهام نظری- هفته آخر سال که می شود بیرون می آیند. قرمز و چند تایی با باله های سفید و در میان شان دو سه تا سیاه که آدم را یاد قصه جوجه اردک زشت می اندازد. بعد خودم را می بینم که لحظاتی است بالای سر تشت های بزرگ ایستاده ام و زندگی کردن شان در آب را نگاه می کنم. دو پسر بچه حدود ده یا یازده ساله اند که کنار گل فروشی ایستاده اند و هر کدام یک حوض کوچک ماهی قرمز برای سال نو آورده اند که بفروشند. سرهایشان را از ته تراشیده اند و شال گردن را در غروب سرد آخر زمستان حسابی دور گلو و بینی پیچیده اند. کاپشن های کثیف و کتانی هایی که انگار سال هاست به پا دارند. در مدتی که ایستاده ام تا ماهی قرمز ها را نگاه کنم متوجه می شوم عمویی دارند که ماهی ها را خریده و اجبارشان کرده که باید همه را بفروشند و هر کس زودتر ماهی هایش را تمام کند درصد بیشتری از پول فروش را خواهد داشت. اصرار می کنند که ازشان ماهی بخرم و هر کدام می گوید که ماهی های خودش زرنگ تر است. می گویم که من ماهی نمی خرم، مردن شان جلوی چشم هایم آزار دهنده است. بهم می خندند. مسخره ام می کنند و من هم از خنده شان خنده ام می گیرد.
در میان خنده ...
برچسب:
نویسنده: مدیریت نیلو بلاگ
تاريخ: چهارشنبه
25 اسفند
1395 ساعت: 7:36