هدیه سادات میرمرتضوی-آخرهای عید بود. یکی از روزهای شلوغ خانه بی بی که مهمان از مهمان کنده نمی شد. حمید و اکبر، با بچه ها توی حیاط بودند. چمن های خوشu200aرنگ باغچه بوی بهار می داد و بالای سرشان، یک دسته چلچله پرواز می کردند. خانه شلوغ بود. زن ها بین مطبخ و مهمان خانه در رفتu200aوu200aآمد بودند. مردها هم اینجا و آنجا گرم صحبت. حمید و اکبر دور از بقیه لب حوض نشسته بودند و توی گوش هم سُرسُر می کردند. رفته بودند تو نقشه قورمه های بی بی. قورمه هایی که حتی حرف زدن راجع به آن هم آب دهان را راه می انداخت. وقتی بی بی با صورت قرمز و چارقد دور کمر، سر قلفت بزرگ، قورمه ها را با پیازداغ و دنبه باز شده می پخت، عطر غذایش تا هفت تا حیاط آن ورتر می رفت. تا خود میدان مجسمه. ولی تا قورمه ها سرریز می شد توی دبه های حلبی و رویش را روغن دنبه می گرفت، چشم هیچ کس بهشان نمی افتاد. بی بی می گفت از ترس کُخ کَلَخ ها قایمشان می کند. ولی بچه ها خوب می دانستند دلیلش را!
فکر قورمه خوری یواشکی را اکبر انداخت توی سرشان. حمید اولش ترسیده بود. گفت: «اکبر! اگه بی بی بفهمه، با نی قلیون سیاه و کبودمون می کنه ها». اکبر بی خیال خندی ...
برچسب:
نویسنده: مدیریت نیلو بلاگ
تاريخ: چهارشنبه
2 فروردين
1396 ساعت: 11:58